در بازتاب سحراميز و اشناي خاطره ها...
در زيباترين لحظه ي همه قصه هاي شيرين...
وقتي جهان در دلم مي شكفد به شور...
من صداي زنگوله اي مي شنوم...
زنگوله اي كوچك و نازك و طلايي...
در دنيا چيزاايي هست كه هيچ كرانه ندارد...
هيچ كجا بسته نمي شود...
همراه ادم مي ايد هر كجا كه مي روي...
صداي زنگوله ها يكي از انهاست...
كه مثل رشته ي نا مريي رنگيني...
دنياي تجربه ها را به سرزمين رويا پيوند مي دهد...
من در عمق همه قصه هاي زيبا...
صداي زنگوله مي شنوم...
در ماه پيشوني...
سيندرلا...
شازده كوچولو...........